ژواک دافغانستان دملی او هیواد پالو روڼ اندو ناپیلې ویب پانه   ٠   صدای افغانان روشن بین و روشن اندیش
 


 

مسعود عثمانی

 

غربت

 

اگر روزی به میهن باز گردم

ببوسم خاکش و بر دیده مالم

روم در کوچه بازارش بگردم

به گوشش از غم غربت بنالم:

که ای میهن به غربت زار بودم

سحر ناشاد و شب بیمار بودم

به چشم مردمان بس خوار بودم

در آن گلشن تو گویی خار بودم

ز من دوری همی کردند آنان

زنان و کودکان و هم جوانان

از آن نامردمی قلبم پریشان

مگر من گرگ مردم خوار بودم؟

همی بستند گوش خود زمانی

که می نالیدم از بی همزبانی

دلم بشکست، آیا هیچ دانی؟

خدایا! من مگر کفتار بودم؟

بسا آنان که بر من زور گفتند

و یا آنانکه چشمم شور گفتند

مرا بی خانه و منفور گفتند

سبک بودم ولی سربار بودم

کسی جز من ندانست هرچه گفتم

سخن ناگفته ماند، من گرچه گفتم

کسی نشنید هرگز حرف مُفتم

که من فارغ ز هر گفتار بودم

نه پای آنکه باز آیم بسویت

نه روی آنکه بینم باز رویت

نه بخت آنکه نوشم آب جویت

که من آواره و ناچار بودم

بلی، ای میهن ویرانه ی من!

تویی منزلگه ی من، خانه ی من

تو آرام دل دیوانه ی من

به غربت من بسی غمخوار بودم

 

 

بربادتر از برگ

 

افغانم و بی خانه، آواره تر بادم

بیچاره مرا راندند از خانه ی اجدادم

در شهر اجانب من آواره همی گردم

زنجیر به پا دارم و لافم که من آزادم

از رسم و رسوم خود، نامش بزبان دارم

دانم که من افغانم وز بهر همین شادم

فرصت چو بدست آرم لافم ز جوانمردی

چون وقت عمل گردد، گویم که نه من رادم

چون وقت سخن آید از عقل سخن گویم

لیکن چو بجوش آیم، بی عقلم و بدزادم

رحمت به کسانیکه میهن به فنا دادند

لعنت به من بزدل کو فرصتشان دادم

روزی که برانندم از خانه ی خود، مردم

میهن چو ندارم من، آواره و بربادم

از خواب گران خود برخاستم، هم میهن!

از بهر خدا برخیز تا باز نیافتادم

 

 

بانوی نگاه ها

 

ای صدايت از تبار سازها

از تبار نغمه ها، آوازها

ای نگاهت روزنی سوی اميد

در دو چشمانت جهان خود را بدید

در دو دستت گرمی خورشيد عشق

در دو چشمت چشمه ی اميد عشق

ای که از تو، بودم معنا گرفت

راه دل پيمودنم معنا گرفت

از نگاهت زندگی آموختم

از لبانت تازگی آموختم

تا ترا ديدم دو چشمم باز شد

مرغ دل آمادۀ پرواز شد

تا ترا ديدم دلم ديوانه شد

شمع رخسار ترا پروانه شد

چون بدانستی که دنيايم شدی

همدم اين قلب تنهايم شدی

چون بدانستی که ايمانم تويی

سخت دردمندم و درمانم تويی

بسته ی زنجيرها کردی مرا

در کوير غم رها کردی مرا

گفتی: گر عاشق ترينی پس نمير

تا رهايت سازم از بند و کوير

 

 

یارم شده ای

 

وه چه شادم من از آن دم که تو یارم شده ای

گل خوشبخو شده ام چون تو بهارم شده ای

خانه ی دل شده روشن ز صفای قدمت

چلچراغی تو درین خانه ی تارم شده ای

روز و شب با دل خود از تو سخنها گویم

که مرا کار دگر نیست، تو کارم شده ای

درد بی صبری دل را تو چو درمان شده ای

اندر این دشت جنون، صبر و قرارم شده ای

 

 

عشق

 

ما عاشقان عشقیم، دلدادگان عشقیم

دیوانگان عشقیم، ما بندگان عشقیم

دنیای ماست این عشق، عقبای ماست این عشق

رویای ماست این عشق، ما بندگان عشقیم

دنیا به کام عشقست، جان مرغ بام عشقست

دل صید دام عشقست، ما بندگان عشقیم

از جام عشق مستیم، از دام تن برستیم

ما عشق می پرستیم، ما بندگان عشقیم

این عشق زندگانیست، گنجینه ی معانیست

این عشق جاودانیست، ما بندگان عشقیم

این نای بی نواییست، این هدیه یی خداییست

این عشق کبریاییست، ما بندگان عشقیم

 

 

 

لحظه ی دیدار

 

روزی برای دیدنت عزم سفر کنم

خاری به چشم شور قضا و قدر کنم

یک جرعه آب نیز ننوشم درین سفر

تا لب ز جام سرخ لبان تو تر کنم

در جستجوی چشمه ی چشمان مست تو

از صد هزار کوه و بیابان گذر کنم

از شهرکی به شهر دگر، تا به شهر تو

آیم سرود لحظه ی دیدار سر کنم

در خواب ناز باشی و من طالب حضور

شب را کنار بستر خوابت سحر کنم

 

 

پیش از تو

 

پیش از تو سر و کار جهان داشته ام

پیش از تو به دل میل بتان داشته ام

پیش از تو چو کوهی بُده ام ساکن و بی جان

پیش از تو نتان گفت که جان داشته ام

از عشق تو آمد به دلم تاب و توانی

پیش تو نه من تاب و توان داشته ام

از عشق تو هر شب به دلم نور ببارد

پیش از تو بسی تار شبان داشته ام

پیش از تو دلم تشنه ی یک قطره صفا بود

پیش از تو نه ابر و آسمان داشته ام

پیش از تو ولی مهر تو در سینه چو گنجی

دانم من ویرانه نهان داشته ام

 

 

بنگر

 

بنگر چه خوش خوشان به کمین گاه میرویم

با ریسمان ناز تو در چاه میرویم

از خود گریخیم و به راه تو رهرویم

تا آخرین نفس به همین راه می رویم

 

 

 

 

 

www.zhwak.com


 

بازگشت

 


 
 
© zhwak.com
All Rights Reserved